مرتضى راوندى

147

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )

فردوسى چنان و الا و آموزنده است كه براى تفسير و توضيح هر بيت آنها ، نگارش رسالهء مستقلى ضرورى است : خُنُك آنكه آسايش مرد و زن * گزيند بر آسايش خويشتن دگر گفت روشن روان آنكسى * كه كوتاه گويد به معنى بسى كسى را كه مغزش بود باشتاب * فراوان سخن باشد و ديرياب « 1 » هنر جوى و تيمارِ « 2 » بيشى مخور * كه گيتى سپنج « 3 » است و ما برگذر « 4 » همه روشنى مردم ، از راستى است * ز تارىِّ كَژّى ببايد گريست دل هركسى بندهء آرزوست * وزو هركسى با دگَرگونه خوست به نايافت رنجه مكن خويشتَن * كه تيمار جان باشد و رنج تن ز نيرو بود مرد را راستى * ز سستى دروغ آيد و كاستى ز دانش چو جان تو را مايه نيست * به از خامشى هيچ پيرايه نيست هزينه چنان كن كه بايدت كرد * نبايد فشاند و نبايد فشرد * خرد افسر شهرياران بود * خرد زيور نامداران بود خرد زندهء جاودانى شناس * خرد مايهء زندگانى شناس خرد رهنماى و خرد دلگشاى * خرد دست گيرد به هردو سراى ازو شادمانى و زو مردميست * ازويت فزونى و زويت كميست * چنين گفت رستم خداوند رخش * كه گر نام خواهى درم را ببخش نه‌چندان‌كه بيچيز گردى ز چيز * جهان ننك دارد ز بىچيز نيز بپوش و بنوش و ببخش و بده * براى دگر روز چيزى بنه مبادا كه در دهر دير ايستى * مصيبت بود پيرى و نيستى * بيا تا جهان را به بد نسپريم * به كوشش همه دست نيكى بريم

--> ( 1 ) . نفهم و كودن ( 2 ) . غصه و اندوه ( 3 ) . بىدوام و موقتى و ناپايدار ( 4 ) . رفتنى